از لمس شانه هایم که دست های توست
روح یک درخت در من حلول می کند
و دست هایم پر از گنجشک می شود
ادبي
از لمس شانه هایم که دست های توست
روح یک درخت در من حلول می کند
و دست هایم پر از گنجشک می شود
کاغذ های سفید حریف حرف های دل نیستند
اندیشه های بزرگ دل های بزرگ می طلبند .
بر دارت دخیل بسته اند
مثل پیراهنی که در باد می رقصد بر تنت زار می زنم
کرکس ها برایت بال تکان می دهند
واینجا کسی سوز آوازت را
در حنجره ا ی سوخته
روی زمین چنگ می زند
حالا سبک بال پر می زنی
بالا - تر- از ابری که می باری و... نمی بارد
خاطرات خشکیده ی روزهای عاشقی
شاخه ای ست که دل دفترم روییده
میان پریشانی حال تو
و
آشفتگی موهای من
فرقی نیست
شمشادهای آویزان
کلاغ های گریزان
گلوله ای که ازقار قارشان
بلند تر بود
و تو
حوالی خیال مرا پرسه می زدی
دربستر لالایی زنی آمیخته به عطر تبدار جنوب
روبروی ساحل نیشدار عقرب ها و خرچنگ ها
از پوست ماهی ها تا دست مادرم
یک نفس فاصله نیست
آوازم را بی هیچ اعتمادی می دهم
به دهان باز پنجره ای که پشتش خالیست
کلید زنجیر جهل کوچه در دلش گم شده نیست؟
دستش را به تیغ ماهی می زند
آخش میرسد به گوش کوچه ای
که گوشواره اش را قورت داده است .
بی قرار لحظه های تنیده در تو
میان پیراهنی که از باد هم بیشتر می وزد
موج می زنم
در این کشاکش مواج
به حسادت ابری که بر تو می بارد
غرق می شوم
پدر بود
شور بود
مدرسه
مداد های رنگی
دستم را کشیدند
پدر بود
شیرین بود
باغچه
شاه توت ها
دستم را می چیدند
باران بود
چتر بود
پدر
دستانش
دستم را سوزاندند
پدر بود
عشق بود
شعر بود
تو بودی
دستم را کشیدی
مادرم که مخالف جهت همه ی بادهاست
این بار منتظر ابری ست تا باران از سفر شمال
. سوغاتش بیاورد
صورتم را می چسبانم به گلهای دامنش
و از فرط بچگی بو می کشم
تا برایم بخواند از کتاب کودکی
.که توی کوچه های گلوله باران خودش را خیس کرد
بلند گویی که به گوش من عادت دارد
هوش از سرش می برد به قالی هایی
. که کاشان را به رخش می کشند
باد روسری ام را بال می دهد
تا همرقص موهایم با من بدود
به دشتی که کودکی برایم دست تکان می دهد .
تکیه ام به دیواری که عرق تابستانش تازه خشکیده خیس می شود
تا رو شدن دستی که زیر سرت بلند می شود بالا می روم
از همان ساعت که بر گردنت آویختم
پنجه به دیوار این شب خراشیدم / نوری رگ می زند
تاب می خورم با سرنوشتی که به خوردم داد
فالگیری که پارک داشت
تا هیزی نگاهی که از حدقه بیرون می زند
تیر می شود سنگی که از سر جهالت بر سرم تیر می کشد
همین حالا پر کشیدم به پرهای بالشی که نخوابانده ام
تا بالا آمدن این تارنمای خیال پرده را می کشم .
این روزها دائم گرد گذشته می گردم
می روم تا قد دختر بچه ی همسایه
پروانه ای که لای چرخ های کودکی پیله کرده
شور هفت سالگی من است
کسی با دستانش راه می رود و فقر پاهایش را
به گدایی می کشد
و مردی اسکناس مچاله به صورتش تف می کند
صدایی می لرزد :
امروز هم روزی من از طلب دستانم بالاتر نمی رود
مثل زنی که شبها تابوت مرگ عزیزش را تا صبح کابوس می بیند
آشفته در خواب هفت سالگی بور می شوم
از پشت پنجره بلوغ نوجوانی آویزان به نخ بادبادکی
در هوا گریزان است
من بی هوا جوان می شوم .