افتاده ام پای همین درختی که هنوزش به من قد نمی دهد
زیر طاق آسمانی که ابرش سایه ای طاقت نمی آورد
خیس باران که می شوی تازه یادت می آید ... چترم !!
آخ ...
زیر طاق کفاش افغانی ...
حالاست که چوب حافظه ی کوتاهم را پای از بخت برگشته ام فلک بخورد
یادم نبود جوراب هایی که پای عروسک زهره زبان دراز می کرد
حریف پاهای من بود
سر می کوبم به مشتی که خالی مانده تا اشکم سر نخورد
به نوعی غرور بی غرض
وای ...
بوی گوسفندان پشت کوچه دل این کاغذ چنان پیچیده
که چار فصلشان آنور دیوار خانه توهم سبز می زند
اینجا خیال می کنم زبانم ساز تازه تری برای رقصاندن می زند
بی خیال چشم باز می کنم به سقفی که آسمانی تر است
انگار بوی زمخت عرق پدر ...
یادم نبود زندگی از شانه اش سر بالا نمی رود
دماغم می سوزد به عطسه ای که صبر مادر را صلوات نگویم / نه ؟!
خب ... همین کافی ست تا هیچ حرفی دیگر زیر انگشتم تاب نیاورد .
